پایان نامه با واژه های کلیدی رویکرد شناختی

دانلود پایان نامه

ممکن است با کوششهای آگاهانه افزایش یابد. همانند عضوی که با تمرین نیرومند میشود، جنبه “بالغ” نیز میتواند از طریق تمرین و بکار بردن، رشد و توسعهای قابل ملاحظه پیدا کند. اگر “بالغ” از احتمال وقوع مشکلی در آینده هشیار باشد از طریق ارزیابی احتمالات میتواند راه حلی نیز برای آن مشکل، اگر و هر وقت فرا رسید، بیندیشد. وظیفه دیگر “حالت من بالغ” منظم کردن فعالیتهای “من کودکی ” و ” من والدینی” و واسطه شدن عینی میان آنهاست (شفیع آبادی و ناصری، 1386). کار مداوم “بالغ” شامل بررسی اطلاعات قدیمی، اعتبار دادن یا اعتبار ندادن، و بالا خره دوباره بایگانی کردن آنها برای استفاده در آینده است. اگر این کار بخوبی و به نرمی پیش برود، وتقریباً هیچ تضادی بین آنچه که به اویاد داده بودند و آنچه واقعیت است وجود نداشته باشد، وضعش خوب و آماده برای کارهای مهم است.

رویکرد شناختی
رویکرد شناختی در شخصیت، بر شیوههایی که مردم به شناخت محیط و شناخت خودشان میپردازند، تأکید میورزد؛ یعنی اینکه آنها چگونه به درک، ارزشیابی، یادگیری، اندیشیدن، تصمیمگیری و حل مسائل نائل میشوند. این رویکرد منطقیترین یا روانشناختیترین رویکرد در شخصیت است، زیرا منحصراً بر فرایندهای ذهنی هشیار تأکید کرده است. اما ممکن است چنین به نظر برسد که این علاقه انحصاری بر ذهن یا فرایندهای ذهنی، برخی از اندیشههایی را که رویکردهای دیگر با آنها سروکار دارند، مورد غفلت قرار میدهد. به عنوان مثال ما در رویکرد شناختی نمیبینیم که از نیازها یا هیجانها به عنوان فعالیتهای جداگانه شخصیت بحث شود، در عوض آنها را به عنوان بخشهایی از شخصیت در نظر میگیرند که مانند تمام بخشهای دیگر شخصیت به وسیله فرایندهای شناختی کنترل میشوند. سایر رویکردهای شخصیت نیز با فرایندهای شناختی سروکار دارند. پیشرفتهای جدید در روانتحلیلگری و کارهای اریکسون که که خودمختاری و اهمیت بیشتری را برای خود قائل هستند، در واقع اهمیت کارکردهای شناختی را به رسمیت
شناختهاند. اما نظریهپردازان شناختی برخلاف دیگران میکوشند تا همه جنبههای شخصیت را بر حسب جنبههای شناختی تعریف کرده و بشناسند. این اعمال یا فرایندهای دانستن، نه فقط به عنوان عناصری از شخصیت ، بلکه به عنوان کل شخصیت در نظر گرفته میشوند. یکی از نظریه پردازان مهم در رویکرد شناختی جورج کلی است. رویکرد سازه شخصی کلی در شخصیت یکی از نظریههای اصیل است. به گفته او همه مردم قادرند که سازه های شناختی را درباره محیط خود بسازند و شکل بدهند؛ یعنی افراد همه اشیاء فیزیکی و اجتماعی را در جهان اطراف خود به گونهای تعبیر و تفسیر میکنند که یک الگو بسازند. بر مبنای این الگو، مردم درباره اشیاء دیگران و خودشان پیشبینیهایی انجام میدهند و این پیشبینیها را برای راهنمایی خود در اعمالشان بهکار میگیرند. بدین ترتیب، برای اینکه دیگران را درک کنیم، باید الگوهای آنها، یعنی شیوهای که آنها جهان خود را شخصاً میسازند، را درک کنیم. بنابراین، این تعبیر و تفسیر فرد از رویدادها است که حائز اهمیت است نه خود رویدادها (عطار،1388).
رویکرد یادگیری

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

در رویکردهای روانکاوی و شناختی که تا به حال مورد بحث قرار گرفتند، شخصیت به عنوان یک بخش انتزاعی و درونی هر فرد در نظر گرفته شد که امکان دارد به رفتار بیرونی مربوط باشد یا نباشد. برای مثال یک شخص درونگرا و کمرو ممکن است یک هنرپیشه سینما یا سیاستمدار شود و هر روزش را در گردهماییها یا برگزاری مصاحبهها بگذراند، ولی با وجود این، بر اساس این نظریهها ممکن است هنوز یک درونگرای واقعی در درون وی وجود داشته باشد. اما بر اساس نظریههای یادگیری شخصیت، آنچه شما میبینید چیزی است که بدان دست مییابید؛ یعنی “شخصیت” اصطلاحی است که برای مجموع کل رفتارهای بیرونی و عینی فرد به کار برده میشود. بنابراین هنرپیشگان سینما و سیاستمدارانی که روزهایشان را به عنوان افرادی مشهور سپری میکنند، از دیدگاه نظریهپردازان یادگیری شخصیتی برونگرا دارند زیرا همانند برونگرایان عمل میکنند. تنها اشخاصی که اغلب اوقات گوشهگیر و کمرو هستند، درونگرا محسوب میشوند. برای نظریهپردازان یادگیری، شخصیت و رفتار اساساً یکسان هستند. نظریهپردازان یادگیری معتقدند که انگیزش از تاریخچه یادگیری فرد ناشی میشود. شخصیت، همانند سایر رفتارهای آموخته شده، از طریق شرطی شدن کلاسیک و کنشگر، سرمشقگیری و مانند آن کسب میشود. شخصیت از این زاویه به موقعیت وابسته است؛ یعنی یک شخص میتواند رفتارهای متعددی را انجام دهد و پاداشها، تنبیهها، یا سرمشقدهی توسط دیگران در هر موقعیت معین بهترین پیشبینی کنندههای رفتار فرد در آن زمان است. اما نظریهپردازان یادگیری چگونه همسانیهای آشکار رفتار در میان مردم (برای مثال کسانی که همواره کمرو یا درونگرا هستند) را تبیین میکنند؟ از دیدگاه یادگیری این همسانی آشکار تنها نشان میدهد که ما به طور کلی زندگی و تجربه های –یادگیری- مجزایی را تجربه میکنیم. بر اساس تاریخچه فردی تقویتها یا پاداشهای مکرر، ما آموختهایم که در چارچوب یک الگوی عادتی که به آن شخصیت گفته میشود، واکنش نشان دهیم. دو حیطه مهم در این رویکرد قابل توجه هستند: دیدگاه های رفتاری و یادگیری اجتماعی. نظریهپردازان رفتاری و یادگیری اجتماعی هر دو در اینکه شخصیت اکتسابی است و تحت تأثیر تجربه های محیطی قرار دارد، اتفاق نظر دارند. اما نظریهپردازان یادگیری اجتماعی در عین حال معتقدند پدیدههایی که کمتر قابل مشاهده هستند، مانند تفکر و بهویژه مشاهده دیگران، نقش مهمی را در رشد شخصیت ایفا میکنند(عطار، 1388).
رویکرد زیستی
درحالیکه نظریههای شناختی، شخصیت را بر مبنای عقاید و انتظارهای فرد تبیین میکند، تأکید نظریههای زیستی بر مغز، شیمی اعصاب و علم ژنتیک است. جمجمهشناسان قرن نوزدهم، برآمدگیهای روی جمجمه را بررسی میکردند، زیرا اعتقاد داشتند که صفتهای شخصیت در مناطق خاصی از مغز جای دارند. امروزه ما میدانیم که ساختارهای مغز بر سطح جمجمه قرار نگرفتهاند، ولی پژوهشهای جدید زیستی به طور جالبی نشان دادهاند مناطق معینی از مغز که در واکنشهای هیجانی دخالت دارند ممکن است علت برخی از صفتهای شخصیت باشند. برای مثال تلهگن(1985) اینگونه مطرح میکند: برونگرایی بر هیجانهای مثبت (مانند لذت بردن و دوست داشتن) و روانرنجورخویی بر هیجانهای منفی (مانند اضطراب و افسردگی) مبتنی است. به نظر میرسد که پژوهش در خصوص هیجانها و ساختارهای مغزی مربوط، نظریه تلهگن را تأیید میکند. برای نمونه، تظاهر هیجانهای مثبت، مانند خندیدن با فعال شدن ناحیه چپ پیشانی و مغز پیشین (قدامی) رابطه دارد. به همین ترتیب، دستگاه های پاداش دهنده کناری که برای نخستین بار توسط الدوز و میلنر (1945) شناسایی شدند با هیجانهای مثبت و منفی ارتباط دارند. یکی از محدودیتهای عمدهای که در پژوهش روی ساختارهای مغز و شخصیت وجود دارد، دشواری در شناسایی ساختارهایی است که صرفاً با صفتهای شخصیتی خاصی مرتبط هستند. آسیب وارده به یک ساختار اثرهای گستردهای دارد. آیزنک نیز برای مبنای زیستی شخصیت اهمیت خاص قائل است (مانی،1383).
رویکرد صفات

نظریهپردازان صفت علاقمند هستند که نخست بدانند افراد از چه نظر با یکدیگر تفاوت دارند (کدامیک از صفتهای اصلی به بهترین وجهی آنها را توصیف میکنند) و سپس اینکه در این زمینه آنها تا چه اندازه از یکدیگر تفاوت دارند (میزان پراکندگی در صفتهای درون افراد و بین افراد). در یکی از فرهنگهای لغت صفت چنین تعریف شده است: «ویژگی یا کیفیت متمایز کننده یک شخص». این نمونهای از همان شیوهای است که ما غالباً در زندگی روزمره خود وقتی سعی میکنیم شخصیت کسی را که میشناسیم توصیف کنیم، به کار میبریم. نظر ما این است که آنچه را تصور میکنیم ویژگی برجسته یک شخص است در نظر گرفته و آن را برای توصیف او به کار میبریم؛ مثلاً، فلانی شخصی بسیار بیبندوبار است. این یک روش ساده و سریع برای طبقهبندی یک فرد و راهی بالقوه مفید است، اگرچه قضاوتهای شخصی ما غالباً ممکن است غلط باشند. از آنجاییکه طبقهبندی مردم به وسیله صفتهایشان بسیار ساده و قابل فهم به نظر میرسد و مبتنی بر عقل سلیم است، رویکرد صفت در شخصیت سالها مورد استفاده بوده است. این نوع طبقهبندی به دوران حکیم یونانی بقراط (حدود 337 تا 460 قبل از میلاد)، یعنی بیش از 2000 سال پیش از کوششهای جدید برای شناخت شخصیت برمیگردد. در سالهای اخیر بعضی از روانشناسان شخصیت این اندیشه را که شخصیت مرکب از صفتهای چندی است، مورد انتقاد قرار دادهاند. دلیل چنین انکاری را میتوان در اختلاف نظر مربوط به اهمیت نسبی متغیرهای شخصی (از قبیل صفتها) یا متغیرهای محیطی یا موقعیتی مؤثر بر رفتار، ردیابی کرد. چنین استدلال میشود که در صورت وجود صفتها، افراد در تمام موقعیتها رفتارهای یکسانی نشان داده و ثبات بین موقعیتی از خود بروز میدهند، اندیشهای که به وسیله پژوهشها مورد تأیید قرار نگرفته است. رفتار انسان در موقعیتهای مختلف متفاوت است. واقعیتی که در این اختلاف نظر مورد غفلت قرار گرفته بود این بود که چهرههای مشهور نظریه صفت گوردون آلپورت و ریموند کتل هرگز به ثبات بین موقعیتی در رفتار اشاره تلویحی نکردند. هر دو نظریه، تأثیر موقعیت را بر رفتار به حساب آوردهاند. از اینرو میتوان به درستی گفت که آنان رویکرد تعاملی را پذیرفته و تشخیص دادهاند که رفتار تابعی است از تعامل بین متغیرهای موقعیتی و شخص. بهرغم این اختلاف نظر، رویکرد صفت به شخصیت، بهویژه برای توصیف رفتار بسیار حائز اهمیت است. نظریهپردازان صفت میان صفت و سنخ تفاوت قائل شدند. برخی از روانشناسان سنخهای شخصیتی خاص را مطرح کردند مانند سنخهای دهانی، مقعدی و تناسلی فروید؛ سنخهای درونگرا یا برونگرای یونگ؛ سنخهای سلطهگر، گیرنده، اجتنابی و سودمند اجتماعی آدلر. در این نمونه ها افراد در مقوله های مجزا گروهبندی یا طبقهبندی میشوند. به عبارت دیگر این سنخها به صورت منحصراً برونگرا یا درونگرا یا سنخ قطعاً مقعدی یا دهانی در نظر گرفته میشوند. یک شخص یا از سنخ خاص هست یا نیست. اما صفات شامل طبقهبندی یا مقولهبندی افراد است بر حسب اینکه چه مقدار از برخی ویژگیها را دارا هستند. یکی تا چه حد پرخاشگر است و دیگری تا چه حد بیبندوبار؟ نظریه پردازان صفت معتقدند که صفتها روی یک پیوستار قرار میگیرند که از مقدار بسیار کم تا بسیار زیاد تغییر میکنند. به این ترتیب مثلاً هر کسی دارای مقداری از صفت پرخاشگری است اما بعضی افراد پرخاشگرتر از دیگران هستند (وطن خواه و ابوالقاسمی،1388).
رویکرد یونگ
یونگ، تعریف فروید را از لیبیدو گسترش داد و آن را به صورت نیروی پویشی کلیتر توصیف کرد.
یونگ معتقد بود، شخصیت علاوه بر گذشته توسط آینده نیز شکل می گیرد و بر ناهشیار تأکید کرد. یونگ اصطلاح لیبیدو را به دو صورت مورد استفاده قرار داد: انرژی پراکنده و کلی و انرژی محدودتری که به کار شخصیت سوخت میرساند و آن را روان نامید. مقدار انرژی که در یک فکر یا احساس صرف میشود، ارزش نام دارد. برای مثال اگر فردی انگیزه زیادی برای کسب قدرت داشته باشد در این صورت بیشتر انرژی روانی خود را صرف جستجو کردن قدرت میکند. انرژی روانی مطابق با اصول اضداد، هم ارزی و آنتروپی عمل میکند. اصل اضداد اعلام میدارد که هر چنبهای از روان، ضد خود را دارد و این ضدیت انرژی روانی تولید میکند. اصل هم ارزی اعلام میدارد که انرژی هرگز درشخصیت از بین نمیرود، بلکه از یک قسمت به قسمت دیگر جابجا میشود. اصل انتروپی نیز اعلام میدارد که در شخصیت گرایش به آرامش وتعادل وجود دارد (شولتز و شولتز،1998؛ سید محمدی،1389).
رویکرد انسانگرایی
در مطالعه شخصیت، بخشی از جنبش انسانگرایی است که در دهههای1960 آغاز شد و کوشید تا کل روانشناسی را اصلاح کند. روانشناسان انسانگرا به دو نیروی اصلی در روان ناسی (روانکاوی، رفتار گرایی ) اعتراض کردند و استدلال نمودند که هر دو دیدگاه تصویری بسیار محدود از انسان ارائه کردهاند. رویکرد انسانگرا در شخصیت بر فضائل و آرزوهای انسان، اراده آزاد، آگاهی و توانایی شکوفایی تواناییهای بالقوه شخص تأکید دارد .این رویکرد تصویر خوشبینانه از ماهیت انسان ترسیم میکند که انسانها را به عنوان موجوداتی فعال و خلاق مینگرد که بر خودش شکوفایی، پیشرفت و رشد توجه دارند (کریمی، 1388).
نظریه آیزنگ
نظریهپرداز دیگری که از رویکرد صفات در تبیین شخصیت تبعیت کرده و همانند کتل در تحقیقات خود به طور گسترده از روش تحلیل عوامل استفاده کرده است، هانس. جی. آیزنگ میباشد. آیزنگ که نظریه خود را درباره شخصیت از تحقیقات بالینی خود استنتاج کرده، شخصیت را عبارت از مجموع کل الگوهای رفتار فعلی یا نهانی موجود زنده میداند که به وسیله دو عامل وراثت و محیط تعیین میشود (شعاری نژاد، 1370). وی برخلاف کتل از تعداد بی شماری صفات مستقل صحبت نمیکند بلکه از تعداد معدودی صفت که تحت عنوان سه تیپ شخصیتی طبقهبندی میشوند، بحث میکند. تفاوت دیگر نظریهی آیزنگ با نظریه کتل در این است که او از تحلیل عوامل برای کشف ترکیبات شخصیت استفاده نمیکند، بلکه از آن برای آزمون صراحت فرضیه ها بهره میجوید (راس، 2007 ؛ ترجمه جمال فر،1382).آیزنگ برای شناخت حدود اصلی شخصیت و در نتیجه تعیین انواع شخصیتها یعنی برای (تیپشناسی) به نظریههای یونگ و کرچمر توجه داشته و نتایجی که از تحقیقات خود حاصل کرده است، بسیاری از نظریات یونگ را تأیید میکند ( سیاسی، 1374). آیزنگ با بهره گرفتن از روش تحلیل عاملی، اطلاعاتی را که از 700 سرباز جنگی که توسط روانپزشکان از حیث بسیاری از صفات بررسی و ارزیابی شده و رواننژند تشخیص داده شده بودند مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. نتایج این تجزیه و تحلیل باعث شد که او صفات شخصیت را در قالب ابعاد دوگانه برونگرایی- درونگرایی در نظر گیرد. به نظر وی بیشتر افراد عادی در حد وسط این دو بعد قرار دارند. او تیپهای شخصیتی را به صورت مستقل و مجزا از هم که بتوان مردم را بر اساس آنها طبقهبندی کرد تقسیمبندی نمی ند، بلکه معتقد است تیپهای شخصیتی به شکل ابعاد به هم پیوستهای هستند که در راستای آن مردم با هم تفاوت دارند و در واقع این اصطلاح دارای دو حد نهایی بالا و پایین است و افراد ممکن است در نقاطی بین این دو واحد قرار گیرند.
سه بعد معرفی شده توسط آیزنگ عبارتند از:
1. برونگرایی در برابر درونگرایی(E)
2. روانرنجورخویی در برابر پایداری هیجانی(N)
3. روانپریش خویی در برابر کنترل تکانه(P)
معلوم شده است صفات و ابعاد معرفی شدهی آیزنگ به رغم تفاوتهای محیطی و تأثیرات اجتماعی گوناگونی که فرد با آن مواجه میشود در سراسر عمر ثابت میماند. اگرچه موقعیتهای افراد ممکن است تغییر کند اما این ابعاد بدون تغییر میمانند. برای مثال کودک درونگرا در بزرگسالی همچنان

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه روانشناسی درباره : دانشجویان دختر

Author: مدیر سایت

دیدگاهتان را بنویسید