تحقیق و پایان نامه

سامانه پژوهشی – هنجارگریزی کلامی در اشعار سهراب سپهری- قسمت ۵

من نمی دانم
که چرا می گویند:اسب حیوان نجیبی است ،کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
(سپهری،۱۳۹۰ : ۲۹۸)
پس آن چه مهم و در خور اهتمام است ، خود نفس نگریستن است و آن وقتی صحیح است که بین نگرنده و نگریسته اتحاد ایجاد شود. برخورد ، تازه باشد ، هیچ بودن یعنی محو شدن نگرنده در نگریسته ، فقط نگاه بودن. در حالت تسلیم محض بودن بدون مقاومت و کسب آگاهی و شناخت بدون گزینش و انتخاب یعنی بدون بد و خوب کردن :(آگاهی بدون اختیار و گزینش) و بقول سپهری در «حوضچه اکنون» آب تنی کردن و تر و تازه زیستن.(شمیسا،۱۳۸۲ : ۲۴-۱۹)
آرای سپهری نیز مانند آرای هر متفکر بزرگ دیگری ریشه در هزاران سال تمدن بشری دارد. منتها او مانند همه بزرگان آن ها را با زبان و اصطلاحات و نگرشی نوین برای نسل دوره خود بازسازی کرده است.عرفان سهراب سپهری ادامه زنده همان عرفان مکتب اصیل ایرانی یعنی مکتب مشایخ خراسان است و آرای او به آرای بزرگانی از قبیل ابوسعید ابوالخیر و مخصوصاً مولوی شبیه است.احتمال دیگری که در ردیابی فلسفه نگاه تازه و درک لحظه یی سهراب مطرح است ،آشنایی او با مبانی مکتب نقاشی امپرسیونیسم است. امپرسیون بمعنی احساس و تأثر است. ادعای این مکتب ، آزادی نقاشی از نگاه های سنّتی و بنای آن بر تأثرات لحظه یی نقاش بود. یکی از مایه های این نقاشی ، نشان دادن تابش و انعکاس نور است که در شعر سپهری هم مورد تأکید قرار گرفته است. به هر حال بنظر می رسد که فلسفه مکتب امپرسیونیسم هم در زیربنای اشعار سپهری جایی داشته باشد و مخصوصاً در دو منظومه « صدای پای آب» و «مسافر» می توان اشارات گوناگونی به مسائل مطرح در این مکتب یافت ، از قبیل : درک لحظه یی ، توجه به رنگ آبی و رنگ های مکمل ، طلوع خورشید ، تابش نور ، اشیاء در نورهای مختلف ،صور ناتمام امّا زنده و پویا، هوای تازه..(همان : ۲۹-۲۷).
سپهری به عروض فارسی علم کافی داشت و حتی در نوشتن سطور مطابق وزن ، در غالب موارد رعایت قاعده را کرده است. به ذکر یک نمونه بسنده می شود. در شعر « آفتابی» می گوید :
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
وزن این شعر هزج یعنی مبتنی بر تکرار مفاعیلن است.بحث بر سر «که» است : اگر می خواست چهار مفاعیلن را پشت سر هم بگوید باید چنین می نوشت :
چرا مردم نمی دانند لادن اتفاقی نیست
یعنی «که» را حذف می کرد و اگر می خواست «که» را حذف کند اما کلام را در دو مصراع (هر یک دو مفاعیلن) بنویسد :
چرا مردم نمی دانند
لادن اتفاقی نیست
مصراع دوم با هجای بلند «لا» تقطیع می شد که مطابق هجای کوتاه «م» در مفاعیلن نیست. اما با این شکلی که نوشته است هم بوسیله آوردن یک صامت اضافه بر فرمول در آخر مصراع اول ، یعنی «دال» نمی دانند ، مصراع اول را کامل و بقول نیما جامد کرده است و هم مصراع دوم را مطابق وزن شروع کرده است در مصراع دوم هم دو صامت اضافه بر وزن «ست» مصراع را کامل و تمام و جامد کرده است.(شمیسا، ۱۳۸۲ : ۳۲۸-۳۲۷)
۲-۲-۱- عادت ستیزی و هنجارشکنی
۲-۲-۱-۱- مقدمه
با اندکی دقت و بررسی ملاحظه می شود که در گستره نقد ادبی دو رویکرد برجسته و قابل اعتنا وجود دارد که مسیری جدای از هم را می پیماید. رویکرد اول اهمیت را به ذهنیت مؤلف می دهد و محتوا را بر لفظ برتری می نهد و محور رویکرد دوم بر متن و اثر ادبی است و ادبیات را از مسأله زبانی جدا نمی داند. امّا کسانی هم هستند که لفظ (متن) و محتوا(درونمایه) را از هم جدا نمی دانند بلکه این جدایی را غیر واقعی و امکانپذیر می انگارند.[۳] یکی از چهره های برجسته چنین دیدگاهی لوسین گلدمن منتقد رومانیایی که نظریه ساختار گرایی تکوینی وی مشهور است. گلدمن صرف مطالعه متن (پوزیتیویسم) و کلی خوانی(روش ذات مفهومی) را ناکامی می داند و سعی می کند از این دو روش در کنار هم استفاده کند. از نظر گلدمن شناخت کلّ مجموعه ای امکانپذیر نیست مگر این که ابتدا از جزء جزء مجموعه ، شناخت حاصل شود.از سویی ، شناخت جزء جزء نیز تنها در صورت شناخت کلّ مجموعه به دست می آید. گلدمن چنین روشی را «مطالعه دیالکتیکی» می نامد. در این نوع اندیشه ، هر واقعیت جزئی ، معنای واقعی خود را نمی یابد مگر از طریق جایگاهش در یک مجموعه ؛ همان طور که یک مجموعه نیز شناخت پذیر نیست مگر از رهگذر پیشرفت در شناخت واقعیت های جزئی. بدین ترتیب سیر حرکت شناخت به صورت نوسانی دائم بین اجزاء و کل است که باید متقابلاً همدیگر را روشن کنند. (گلدمن ،۱۳۷۶ : ۱۹۰)
۲-۲-۱-۲- عادت ستیزی
عادت ستیزی () از ویژگی های برجسته عرفان در همه اعصار بوده و عارف در دو سطح زبان و معنا همواره شگردهایی اتخاذ کرده است تا با پس زدن غبار عادت ، چهره حقیقت را بنمایاند و تباین میان این دو را نشان دهد. « عارفان برای به تصویر کشیدن ناهنجاری های اجتماعی به شیوه ای خاص عمل کردند. آنان با ایجاد نهادی متفاوت در اجتماع آن روز بنوعی به مخالفت غیر مستقیم با تفکر حاکم بر جامعه پرداختند. این نظام فکری متفاوت در حقیقت نوعی مبارزه منفی در برابر خلافت عباسی بشمار می رفت. » (زرین کوب ، ۱۳۶۳ : ۲۸)
این نظام فکری در واقع در دو بعد اساسی نمود یافت : ۱- سلوک و رفتار عرفانی.۲-زبان عرفانی ؛ یعنی هم در رفتار عملی و طرز زندگی ، شاهد ایجاد نظامی با نشانه های متفاوت هستیم و هم در زبان و نوع گفتار. درباره شیوه زیست با مراجعه به تذکره و مقامات اولیا می توان نمونه های فراوانی را در تاریخ ایران یافت که عارفان با ایجاد ادب خاص صوفیه و اصول خاص زندگی خانقاهی و فردی در دل نظام تعریف شده جامعه آن روز ، نهادی دگرگون بنا نهادند.آنان خواهان پدید آوردن نظامی از اصول اخلاقی متفاوت بودند و به همین سبب ، «آداب» را که مجموعه رفتارهای فردی و اجتماعی بود از نو تعریف کردند و با آداب مبتنی بر عرف و عادت و تقلید به مخالفت پرداختند و بدین وسیله سلوک متفاوت خود را بنا نهادند.(مشرف ،۱۳۸۵ : ۱۳۷)
در گستره زبان نیز ، عارفان ادبیات خاصی به وجود آوردند که با مجهز بودن به توانایی ها و ظرفیت های وسیع ، امکانات بیانی ویژه ای به آنان می داد. عارفان زبان اشارت را در مقابل زبان عبارت بوجود آوردند. آنان در حوزه زبان ، هنجارهای معروف و عادت شده را شکستند تا بدین وسیله ادراک خودکار مردم را از جهان و زندگی ضعیف کرده ، درکی متفاوت در ذهنیت اجتماعی بوجود آوردند ؛ زیرا بر این عقیده بودند درک مبتنی بر عادت ، پذیرش و تسلیمی بی چون و چرا در برابر بایدها و نبایدهای دیکته شده را به همراه می آورد.انواع تناقض ، پارادوکس ، منطق شکنی ، سخنان خلاف عرف و عادت ، طنز ، هزل ، هجو و وارونه سازی معنایی از جمله شگردهایی است که برای ضربه زدن به مفاهیم جبری مطلق شده در اذهان مردم بکار گرفته می شد تا با شکستن عظمت آن ها وحشت عمومی نسبت به آن نیز زایل شود و در نتیجه ذهن به نوعی آزادسازی خود از قیدهای اسارت بار توفیق یابد.(همان : ۱۴۰-۱۳۸)
درباره اندیشه عادت ستیزی در شعر سهراب نیاز است ، مقدمه ایی دربارۀ تفکر سهراب آورده شود، شمسیا معتقد است ، اشتراک فکری سهراب با کر دیشنامورتی به حدی است که می توان احتمال داد، سهراب با آثارکریشنا مورتی یا منابع فکری او از قبیل تفکرات کهن هندی و ژاپنی و چینی مانوس بوده است اساس فلسفۀ کریشنا مورتی این است که درک ما از پدیده های پیرامون ما باید تازه و به دور از معارف وشناختهای موروثی باشد وفقط در این صورت است که درست می بینیم. به نظر او در هر نگاه سه عامل وجود دارد.
۱-خودنگاه یا عمل دیدن
۲-نگرنده یا مدرِک
۳-نگریسته یا امر مدرَک
نباید بین نگرنده و نگریسته فاصله باشد « فاصله» حاصل پیش داوری های ماست. با دید موروث ازگذشته به شیء نگریستن است . اگر با چشم گذشته ها به شیء نگاه کنیم آن را چنان که باید نمی بینیم با چشم و ذهن دیگران ، که در غبار قرون و دهور گم شده اند،آن را بد یا خوب می بینیم …پس آنچه مهم و در خور اهتمام است ، خود نفس نگریستن است و آن وقتی صحیح است که بین نگریسته و نگرنده اتحاد ایجاد شود.(شمیسا ، ۱۳۷۶ : ۱۴-۱۵)
با بررسی اندیشه سهراب در می یابیم که او به بیرون از ذهن وضمیر خود به طبیعت وجزء جزء هستی توجه دارد وآن را همان گونه که هست می پذیرد وآن را کمال یافته می داند. او در برابر قانون طبیعت تسلیم ، وبر این باور است که هرچه دراین مجموعه است نه تنها وجودش ضروری وحتمی است که زیبا وشایسته است . او حتی نمی خواهد « پلنگ از در خلقت بیرون برود » و نمیخواهد«مگس از سرانگشت طبیعت بپرد » و می داند « اگر کرم نبو د ، زندگی چیزی کم داشت (روحانی ،۱۱۳:۱۳۸۸)
۲-۲-۱-۳- آشنایی زدایی
آشنایی زدایی (Defamiairization) در لغت یعنی نوکردن وغریبه و متفاوت نمودن آنچه آشنا و شناخته شده است . در اصطلاح یکی از تکنیک های ادبی است که اولین بار درمکتب شکل گرایان « فرمالیستهای روس» مطرح شده و یکی از مهم ترین نظریه های این مکتب محسوب می شود . (میر صادقی،۱۳۸۵: ۱۱)
« این نظریه نخستین بار در مقالۀ «هنر یعنی صنعت » ، ((Art device نوشتۀ ویکتور شکلوفسکی ارائه شده، او در این مقاله می گوید که کار اصلی هنر ایجاد تغییر شکل در واقعیت است.» (شمیسا، ۱۵۸:۱۳۸۳)
اما پیشینه این نظریه باید در نظریات رمانتیکی آلمانها وکولریج جستجو کرد. کولریج معتقد بود که شاعر به واسطۀ قوه مخلیۀ خود حجاب عادت را از بر دیدگان پاک می کند و واقعیت اشیاء را به گونه ایی تازه بر خوانندگان عرضه می دارد.
فرمالیستهااین نظریه ها را به دو مفهوم به کار گرفتند: فرمالیستهای اولیه مثل شکلوفسکی آن را عمدتاً در مفهوم آشنایی زدایی از واقعیت های مالوف جهان خارج در نظر گرفتند و فرمالیستهای متاخر مثل رومن یا کوبسن که پایه گذار مکتب پراک بود این مفهوم را از جهان خارج به جهان متن منتقل کرد و آن را به آشنایی زدایی از صنایع ادبی- که وجه تمایز زبان شعری از زبان عملی است –تعبیر نموده ومی گوید :« برجسته سازی در زبان شاعرانه تا آن حد به درجۀ اعلای خود می رسد که عمل ارتباط را در پس زمینه قرار می دهد. » (قادری،۳۲۹:۱۳۷۳)
شکلوفسکی معتقد است که: « کار کرد اصلی ادبیات همین آشنایی زدایی از واقعیات مالوف است ، چرا که عادت به موجودات ، اشیاءومحیط اطراف خود باعث می شود که آنقدر به مشاهدۀ آنها عادت کنیم که انگار اصلا آنها را نمی بینیم وچنان به زندگی عادت می کنیم .که درک حسی ما انسانها از زندگی رفته رفته کدرتر شده ، انگار هیچ وقت زندگی نگرده ایم .(صفوی ،۴۱:۱۳۷۳)
وشاعر به دلیل توانایی که در بر هم زدن عادتها و امور تکراری که معمولی و در عین حال مبتذل شده اند ، دارد و نیز تصرفی که در محور هم نشینی جملات دارد ، این عادت را به شکلی نمایان می کند که برای ما تازگی دارد . شاعر باغریبه کردن این مفاهیم تکراری و آشنا، فهم شعر یا یک اثر هنری را کمی مشکل تر کرده واز این طریق ، مدت زمان درک خواننده را بیشتر می کند و در نتیجه ایجاد لذت وفکر و ذوق را در خواننده ایجاد می کند. دکتر شفیعی کدکنی ، آشنایی زدایی را یکی در وجوه، رستاخیز کلمات در محور زبان شناسی معرفی کرده ، « به این معنی که کلمات درهنجار عادی گفتار مرده اند وهیچ تشخص ویژه ایی ندارند اما هنر شاعر این است که به این کلمات مرده جان ببخشد وعلاوه بر ایجاد شعر یت درکلام ، باعث لذت ادبی در مخاطب می شود.» (شفیعی کدکنی ، ۵:۱۳۸۶)
آشنایی زدایی یکی از اساسی ترین مفاهیم مطرح در نظریه فرمالیست های روس است. آشنایی زدایی در تعریفی گسترده ، تمامی شگردها و فنونی است که نویسنده یا شاعر از آن ها بهره می برد تا جهان متن را به چشم مخاطبان خود بیگانه بنمایاند. هدف او ، روشن کردن سریع یک معنی و مفهوم نیست ، بلکه می خواهد در قلب زیباآفرینی ، مفاهیمی تازه بیافریند. طبق این دیدگاه زبان ادبی زمانی پدید می آید که شاعر یا نویسنده با بهره گیری از این رویکرد موجب ایجاد حسّ تازه و باعث شگفتی مخاطب می شود ؛ به زبان ساده تر ، آشنایی زدایی یعنی بیان متفاوتی از آن چه تا به حال بوده است. خیلی چیزها به سبب عادت در نظر ما معمولی شده است. شاعر به سبب توانایی در بر هم زدن عادت ها آن را به شکلی جلوه می دهد که برای مخاطب تازگی دارد.آشنایی زدایی اصطلاحی است که نخستین بار شکلوفسکی ، منتقد روسی آن را در نقد ادبی بکار گرفت و بعدها مورد توجه دیگر منتقدان فرمالیست و ساختارگرا مانند یاکوبسن[۴]، تینیانوف[۵]و … قرار گرفت و یان موکارفسکی[۶]، اصطلاح برجسته سازی را در این معنی بکار برد. به نظر شکلوفسکی ، هنر ، ادراک حسی ما را دوباره سازمان می دهد و در این مسیر ، قاعده های آشنا و ساختارهای به ظاهر ماندگار ، واقعیت را دگرگون می کند. هنر عادت هایمان را تغییر می دهد و هر چیز آشنا را به چشم ما بیگانه می کند.(احمدی، ۱۳۸۵ : ۴۷)
آشنایی زدایی در عرصه شعر :
به واسطۀ زبان ادبی انجام می گیرد . زبان ادبی ، عدول از زبان معیاری است که همه به آن زبان سخن می گویند . در این زبان واژه ها وجملات در معنای عادی و مألوف خود به کمک مجاز واستعاره و تشبیه و…انجام می شود . چرا که شاعر با استفاده از این ابزارها و با دیدی و با نگاهی- که حاصل دیگرگون شدن اندیشیدن است . واقعیت های مبتذل وتکراری جهان را دگرگون نمایان کند . پس زبان ادبی بااستفاده از ابزارهای خیال انگیز ازهنجارهای مربوط به زبان عادی وتکراری گویندگان خود عدول کرده وتصاویر تازه ایی می آفریند . (صفوی ، ۵۲:۱۳۷۳)
در آشنایی زدایی شاعر می خواهد درک معمول ما از« واقعیت را » بازسازی کند تا ما بتوانیم دنیا را ببینم نه آنکه بهت زده وجودش را تصدیق کنیم تا بتوانیم واقعی «تازه ایی» را جایگزین واقعیتی کنیم که به ارث برده ایم وبه آن خو گرفته ایم . اگر از این دیدگاه به شعر بنگریم ، یعنی از دیدگاه آشنایی زدایی ، آنگاه دیگر درشعر کلمات صرفاً ابزارهای انتقال افکار نیستند ، بلکه نهادهای عینی ، مستقل قائم به ذات هستند . حال اگر از واژگان سوسور استفاده کنیم ، واژگان شعر دیگر « دال » نیستند، بلکه خود به « مدلول » بدل شده اند واین دگرگونی ساختاری حاصل ابزارهای شعری چون وزن ، قافیه وغیره اند که درخدمت آشنایی زدایی قرار دارند . (سجودی ، ۴۵:۱۳۸۴)
یاکوبسن در این زمینه می گوید: خصیصۀ ممیزۀ شعر در این واقعیت نهفته است که واژه به منزلۀ یک واژه درک می شود ونه نمایندۀ چیزی که به آن ارجاع شده است یا فوران احساس واژگان و آرایش آنها ، معنایشان وصورت بیرونی و درونی شان اهمیت وارزش خاص خود را کسب می کنند (سجودی ۴۶:۱۳۸۴)صد

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

You may also like...