تحقیق و پایان نامه

پژوهش دانشگاهی – تاثیر آموزش انسان گرایی بر باورهای ارتباطی ، رضایت زناشویی و شادکامی زوجین مراجعه کننده …

در نخستین سال‌های دهه ۱۹۶۰ جنبشی در روان‌شناسی آمریکا به وجود آمد که به عنوان روان‌شناسی انسان‌گرا یا “نیروی سوم” شناخته شده است. چنان چه از اصطلاح نیروی سوم استنباط می‌شود، روان‌شناسی انسان‌گرا می‌خواست جای دو نیروی عمده روان‌شناسی، یعنی رفتارگرایی و روان‌کاوی را بگیرد(پروین[۸۳] ،۱۹۹۳). اما چرا ؟ شاید بایستی به بررسی اجمالی رویکرد های پیشین بپردازیم :
از دید فروید انسان هیچ وقت به آرامش و کمال نمی رسد چون همیشه بین ابعاد مختلف شخصیت او تعارض و کشمکش وجود دارد. از نظر او حتی ویژگی های عالی انسان هم که گاه در افراد دیده می شود، صرفاً بازتابی از به کارگیری مکانیسم های دفاعی است که با هدف کتمان واقعیت نامطلوب ناهشیار انجام می گیرد. احترام، عشق و هنر تنها واکنش های وارونه ای[۸۴] از تظاهرات نیروی جنسی سرکوب شده هستند و یا تقلید به اصول اخلاقی ـ مذهبی و داشتن نظم و بهداشت در زندگی ناشی از نقص در مراحل رشد روانی ـ جنسی فرد است. روان شناسان رفتارگرا[۸۵] که بر مطالعه ی عینی و کنترل شده پدیده ها تأکید داشتند به مخالفت با پیش فرض ها و شیوه های پژوهشی روانکاوی پرداختند. رفتارگرایان ماهیت موجود انسانی را ساخته و پرداخته محیط می دانند. به اعتقاد اسکینر شخصیت انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از الگوهای رفتاری ثابت که ناشی از تاریخچه تقویتی گذشته است(به نقل از هرگنهان و السون، ۱۳۸۲).
از نظر ساپینگتون(۱۳۸۷) رفتارگرایان در خصوص کارکرد آرمانی انسان چیزی برای گفتن نداشتند. از دیدگاه این روان شناسان، یک انسان آرمانی دارای رفتارهایی است که حداکثر تشویق و حداقل تنبیه را در پی دارند. با وجود اختلاف شدید رفتارگرایان و روانکاوان، شاید بتوان اصلی ترین نکته ی اشتراک آن ها را بی توجهی به نقش ذهن آگاه و انتخاب گر انسان در تعیین رفتارهای انسان دانست. از منظر این دیدگاه ها انسان خود به تنهایی شانسی برای اصلاح و بهبود خود ندارند.
در هر دو دیدگاه هنگام صحبت از کمال انسانی بر کاهش مشکلات تأکید می شد؛ تا افزایش ویژگی های مثبت و خوب. به عبارت دیگر کارکرد آرمانی انسان از نظر این دیدگاه ها چیزی انگاشته نمی شد مگر فقدان آسیب روانی یا توانایی انطباق با لازمه های محیطی. این اعتقاد که رویکردهای روانکاوی و رفتارگرایی صرفاً تصویر ناقصی از توان بالقوه آدمی فراهم می آورند، به یک جنبش متضاد انجامید که به آن روانشناسی نیروی سوم[۸۶] ، روان شناسی انسان گرا یا روان شناسی کمال[۸۷] گفته می شود(ساپینگتون، ۱۳۸۷). اصطلاح نیروی سوم در روان شناسی به همه گرایش هایی اطلاق می شود که فعالیت های خود را بر محور توجه به انسان تنظیم کرده اند(شکرشکن و همکاران، ۱۳۷۲).
انسان گرایی نظامی فکری است که در آن تمایلات و ارزش های انسان در درجه اول اهمیت قرار دارند. اصطلاح روان شناسی انسان گرا[۸۸]، ابتدا توسط گوردون آلپورت در سال ۱۹۳۰ به کار برده شد(مدی[۸۹] ، ۱۹۹۶ : ۹۵). روان شناسی انسان گرا به این معناست که خود ما کیفیت هستی خود را شکل می دهیم. به این ترتیب که انتخاب های آگاهانه ای می کنیم، اراده ی خود را به کار می گیریم و آینده را در نظر داریم. بنابراین هر فردی مسئولیت زندگی خود را بر عهده دارد. روان شناسی انسان گرا اهمیتی را که روانکاوی برای جنبه های ناهشیار زندگی روانی قائل است، مردود می شناسد. هر چند روان شناسی انسان گرا ممکن است، قبول داشته باشد که ما انگیزه ها و عادات ناهشیار داریم؛ ولی معتقد است که این انگیزه ها بر ما تسلط ندارند؛ ما می توانیم با اظهار وجود به عنوان موجودی هشیار، خود را از زنجیره ی اسارت مسائل روانی برهانیم(برنو،۱۳۷۰).
روان شناسان انسان گرا برعکس روانکاوان بر شخصیت سالم انسان تأکید دارند، در حالی که روانکاوان کل روان شناسی را تبدیل به روان شناسی مرضی و نابهنجاری کرده بودند. انسان گرایان حتی از مرزهای شخصیت سالم و بهنجار انسانی فراتر رفته اند و بر انسان ایده آل تأکید می کنند. از نظر شولتس روان شناسان کمال، سطح مطلوب کمال و رشد شخصیت را فراسوی بهنجاری می دانند و استدلال می کنند که تلاش برای حصول سطح پیشرفته کمال، برای تحقق بخشیدن یا از قوه به فعل رساندن تمامی استعدادهای بلقوه آدمی، ضروری است. صرفاً رهایی از بیماری عاطفی و نداشتن رفتار روان پریشانه، برای داشتن شخصیتی مطلوب و سالم کافی نیست(شولتز، ۱۳۷۷) و در ضمن تأکید رفتار گرایی بر جنبه های آموخته شده رفتار را نمی پذیرد(برنو، ۱۳۷۰).
انجمن روان شناسان انسان گرای امریکا این نهضت را چنین تعریف کرده است :
روان شناسی انسان گرا شیوه ای است که همه ی روان شناسی و نه حیطه ی خاصی از آن را در بر می گیرد و بر اصولی همچون احترام به ارزش های فردی، عدم تعصب نسبت به روش های پذیرفته شده ی دیگر و علاقه مندی به کشف جنبه های جدید رفتار انسان تکیه دارد. این مکتب روان شناسی بیشتر متوجه موضوعاتی است که در نظام و نظریه های موجود جای کمی را اشغال کرده است، مانند عشق، خلاقیت، مفهوم خود، خویشتن سازی، تعالی من، متعالی شدن، استقلال، احساس مسئولیت، داشتن تجارب خوب، دارا بودن تجارب اوج[۹۰]( شی یر و کارور ، ۱۳۷۵).
این رویکرد صاحب نظرانی را که علاقه چندانی به نظریات رفتاری و روانی تحلیلگری نداشتند و متمایل به مطالعه ظرفیت های انسانی بودند گرد هم آورد(نلسون– جونز[۹۱] ، ۲۰۰۳).
در واقع اگر بخواهیم در روان شناسی به دنبال الگویی برای انسان کامل باشیم، باید آن الگورا در نوشته های روان شناسان انسان گرا جستجو کنیم. این انسان گاه انسان با کنش کامل[۹۲] (راجرز)، انسان از خود فرارونده[۹۳](فرانکل) و انسان خودشکوفا[۹۴](مزلو) نام گرفته شده است. این روان شناسان به جای تأکید بر ضعف های انسان بر نقاط قوت او تأکید می کنند.
آبراهام مازلو(۱۹۷۱-۱۹۶۸) بنیان‌گذار مکتب انسان‌گرایی و یکی از شاخص‌ترین و فصیح‌ترین مبلغان روان‌شناسی کمال، همچنین یکی از مهمترین نظریه‌پردازان نهضت توانایی‌های انسان می‌باشد. او کسی است که این دیدگاه را به عنوان نیروی سوم در روان‌شناسی آمریکا معرفی کرد. به عقیده او هر فرد، دارای گرایش ذاتی برای رسیدن به خودشکوفایی است که بالاترین سطح نیاز انسان است(به نقل از پروین،۱۹۹۳ ).
کارل راجرز(۱۹۸۷-۱۹۰۲) یکی دیگر از نظریه‌پردازان مکتب انسان‌گرایی است. راجرز در حرکت بالقوه انسان نفوذ داشت و کارهای او بخش اصلی جنبش بالنده برای انسانی کردن روان‌شناسی به شمار می‌رود. به عقیده او؛ همگی ما از یک گرایش فطری برای رشد و کمال برخورداریم. یعنی از نیاز به پرورش و گسترش تمامی توانایی‌ها و قابلیت‌هایمان بهره‌مندیم، اما فقط در صورتی این توانایی‌ها را پرورش خواهیم داد که خودمان را درست شناخته باشیم( به نقل از پروین ، ۱۹۹۳).
از دیدگاه روان شناسان انسان گرا، انسان اسیر محرک های بیرونی و عقده های پنهان به جای مانده از گذشته نیست. فلسفه‌ای است که به مقام و امیال و اهمیت انسان بیش از سایر چیزها معتقد است. روان‌شناسان انسان‌گرا معتقدند که رفتار انسان معنی‌دار است و معلول عده زیادی از عوامل فیزیکی، روانی، اجتماعی، فرهنگی و پیچیده است(پورافکاری، ۱۳۸۵).
این جنبش بر خصوصیت مثبت یک شخص، ظرفیت انسان برای کمال و حق تعیین سرنوشت تاکید دارد. آن‌ها معتقدند که مردم می‌توانند عنان زندگی‌شان را در اختیار بگیرند و بازیچه دست محیط نباشند. از نظر آن‌ها مردم توان حیرت‌آوری برای خودشناسی هشیارانه دارند و راه کمک کردن به مردم جهت رسیدن به خودشناسی، گرم بودن، دلگرمی دادن و حمایت کردن از آن‌ها است(دبلیو، ۱۳۸۳).
آن‌ها اظهار می‌کنند که ما به مراتب بالاتر از موش‌های آزمایشگاهی یا آدم‌های ماشینی هستیم و ما را نمی‌توان به صورت امور عینی و کمی درآورد و به واحدهای محرک– پاسخ کاهش داد. هدف روان‌شناسی انسان‌گرا، فهمیدن جنبه‌هایی از طبیعت انسانی افراد است نه پیش‌بینی یا تنظیم رفتار آن‌ها(شولتز و شولتز، ۱۳۸۵). روان شناسی انسان گرا که ریشه در نهضت های فلسفی پدیدارشناسی[۹۵](اگزیستانسیالیست) و اصالت وجود[۹۶] دارد و بسیاری از رهیافت های خود را مدیون این ریشه های فلسفی است. روان درمانی وجودی، رویکردی فلسفی است که با انسان و دنیای او سروکار دارد. این رویکرد نوعی نگرش نسبت به تعدادی از مفاهیم است مانند زندگی و مرگ، امید وناامیدی، رابطه و انزوا بودن و نبودن، گزینش آزادانه، آگاهی و مسئول شدن نسبت به خود و دیگران، تعالی خویشتن و جستجوی معنا در دوره ای از زندگی که با مرگ نزدیک روبه روست(بریتبارت، گیبسون، پوپیتو و برگ[۹۷] ، ۲۰۰۴) از این رو می توان به بهترین وضع، از آن برای پیشبرد اهداف مداخله استفاده کرد.
۲-۲-۱- رویکرد اگزیستانسیالیست(خالق و مؤلف خودمان شویم)
رویکرد اگزیستانسیالیست دیدگاه جبرگرایانه به طبیعت بشری را که از سوی روان تحلیل گران ارتودوکس و رفتارگرایان افراطی بیان می شود، رد می کند. روان تحلیل گری آزادی را منحصر و محدود به نیروهای ناخودآگاه، سمت گیری های غیرمنطقی و اتفاقات گذشته زندگی می داند. رفتارگرایان نیز مقوله ی آزادی را منحصر به شرایط فرهنگی ـ اجتماعی می دانند. در نقطه مقابل این دو رویکرد درمانگرا، اگزیستانسیالیست با اطلاع رسانی پیرامون واقعیت های مرتبط با وضعیت بشری تأکید بر آزادی ما در انتخاب چگونگی ایجاد موقعیت های زندگی دارند. چنین رویکرد پرتکاپویی بر چهار عنصر غایی تأکید دارد که پایه و اساس وجود نوع بشر را تشکیل می دهند و عبارتند از : مرگ، آزادی، تنهایی و بیهودگی. (یالوم[۹۸]، ۱۹۸۰). این رویکرد ریشه در این فرضیه دارد که ما آزاد هستیم پس بدین خاطر نسبت به انتخاب ها و اعمالمان مسئول می باشیم. ما معمار بنای زندگی خودمان هستیم و بدین سبب می توانیم طرح و نقشه ی این ساختمان را خودمان ترسیم کنیم. پایه اصلی اگزیستانسیالیسم در این نکته است که ما انسان ها قربانی شرایط نیستیم چرا که ما دارای توانایی گسترده ای در انتخاب برای بودنمان هستیم. از این رو یکی از اهداف فرایند درمان در این رویکرد، به چالش کشاندن مراجعین برای کشف موقعیت های گوناگون زندگی و انتخاب بین آن ها است. همان طور که ون دور زن اسمیت[۹۹](۱۹۸۸) بیان کرده، درمان اگزیستانسیالیست در نهایت فرایند کاوش و جستجوی ارزش و معنایی است که ما می توانیم در زندگی مان پیدا کنیم. وظیفه اصلی درمانگر در این رویکرد تشویق مراجعان برای توجه به جدی ترین امور مربوط به خودشان است، تا بدین ترتیب قادر به یافتن مسیر زندگی شان گردند. رویکرد اگزیستانسیالیست قابلیت های افراد برای تصمیمات آگاهانه درباره ی زندگی شان را به کار می گیرد.
مشاوره ی اگزیستانسیالیست شامل جستجو برای یافتن گزینش هایی در جهت ایجاد و خلق یک زندگی پُر معناست . برای بسیاری از ما پی بردن به راه هایی که خودمان را در قالب یک قربانی در آورده ایم ، می تواند آغاز ایجاد تغییر باشد . ما قادریم به این نکته آگاهی پیدا کنیم که نباید همواره در نقش یک قربانی منفعل در موقعیت های مختلف زندگی مان باقی بمانیم ، بلکه می توانیم به طور آگاهانه تبدیل به خالق و مؤلف خودمان شویم (کوری[۱۰۰] ،۱۹۹۵) .
۲-۲-۱-۱- کانون روان درمانی اگزیستانسیالیست
اگزیستانسیالیسم شاخه ای از افکار فلسفی است که در اروپا آغاز شد. نویسندگان کلیدی اگزیستانسیالیست نظیر مارتین هایدگر[۱۰۱] ( ۱۹۷۶ـ ۱۸۸۹) و ژان پل سارتر[۱۰۲] (۱۹۸۰ ـ ۱۹۰۵) هیچ گاه به طور مستقتم خودشان را با امور روان درمانی درگیر نمی کردند. سنت وجودی تأکید بر محدودیت ها و ابعاد تراژیک وجود بشر دارد. این سنت برآمده از تمایل برای کمک به مردم در جهت پرداختن به تنگناهای زندگی معاصر نظیر تنهایی، از خودبیگانگی و بیهودگی است. کانون این تلاش در تجربیات افراد از تنها بودن در جهان و مواجهه با اضطراب ناشی از این تنهایی است. این رویکرد تلاش در فهم و ادراک این گونه تجربیات جهانی انسان دارد(به نقل از کوری، ۱۹۹۵).
شاید یکی از چهره های کلیدی مؤثر در گسترش اگزیستانسیالیسم به خارج از اروپا و تبدیل مفاهیم کلیدی آن به کارکردهای روان درمان گرایانه، رولومی[۱۰۳] باشد. بر اساس عقیده ی “می” (۱۹۵۸) تبدیل شدن به یک “شخص” فرایندی خود به خود نیست چرا که افراد تمایل دارند قابلیت هایشان را خود به اجرا در آورند. “بودن” مستلزم داشتن شهامت است و نحوه ی انتخاب های ما در زندگی تعیین کننده ی کیفیت شخصی خواهد بود که خواهیم شد. در درون ما تلاش دائمی در جریان است. اگرچه ما می خواهیم به سوی بلوغ و رهایی رشد کنیم اما حوزه ی عمل در این حیطه، اغلب فرایندی دردناک و رنج آور است. به دلیل مبارزه ی درونی ما میان امنیت حاصل از وابستگی و خوشحالی ها و رنج های ناشی از رشد است. همراه با ” می” دو نفر از مرجع های مهم معاصر در درمان اگزیستانسیالیستی در ایالات متحده عبارتند از جیمز بوگنتال[۱۰۴] (۱۹۸۷) و اروین یالوم[۱۰۵] (۱۹۸۰).
بیماران به تدریج می آموزند که چگونه زندگی را با تمام پیچیده های و چندگانگی ها پذیرا باشند. این فرایند مستلزم آموختن مقابله با مشکلات غیر قابل اجتناب، دشواری ها، سرخوردگی ها و بحران هایی است که خود بخشی از زندگی ما هستند. مراجعان کم کم درمی یابند که آن ها هرگز محدود و متصل به حیطه ی باریکی از پاسخ ها نیستند و به این ترتیب می توانند انعطاف پذیری خود را افزایش دهند و شجاعت برخورد با مسأله عدم قطعیت را پیدا کنند. فرایند درمان فرصتی را برای آن ها فراهم می کند تا به تعمق بیشتری در نوعی از زندگی بپردازند که ارزش مسئولیت پذیری را دارد(اسمیت[۱۰۶]، ۱۹۸۸).
۲-۲-۱-۲- مفاهیم کلیدی در رویکرد اگزیستانسیالیست
در این بخش ما به ارزیابی برخی مفاهیم کلیدی در رویکرد اگزیستانسیالیست می پردازیم. این مفاهیم عبارتند از خودـ گردانی و مسئولیت فردی، اضطراب وجودی، مرگ و نیستی، جستجو برای یافتن معنا، جستجو برای اصالت و تنهایی/ وابستگی.
خود ـ آگاهی :
قابلیت ایجاد خود ـ آگاهی ما را از سایر جانوران متمایز می کند و به ما این امکان را می دهد که آزادانه دست به انتخاب بزنیم. هدف اصلی درمان های گروهی اگزیستانسیالیست، گسترش میزان خودآگاهی و تعاقباً افزایش قابلیت برای انتخاب است. هدف مورد نظر را از طریق کمک به اعضاء در جهت کشف یگانگی “بودنشان در این جهان” دنبال می کنند. در شرایط گروهی شرکت کنندگان این فرصت را خواهند داشت تا با بیان احساسات ناب و دیدگاه های ذهنی خودشان از جهان بپردازند. در همین شرایط آن ها به طور آشکار و بی پرده با دیگران مواجه شده و می آموزد که چگونه به مقابله با اضطراب ناشی از انتخاب های خود، به هنگام رازگشایی نقش های روزمره شان، بپردازند(کوری، ۱۹۹۵).
خودگردانی و مسئولیت پذیری فردی :
یکی دیگر از مفاهیم اگزیستانسیالیست این است که ما موجوداتی خودگردان هستیم و در انتخاب گزینه های مختلف آزادیم. بنابراین مسئول هدایت و رهبری زندگی و شکل دادن به سرنوشتمان هستیم. دیدگاه اگزیستانسیالیست ها از این قرار است که هر چند ما بدون اختیار به این دنیا رانده شده ایم، اما چگونه زیستن ما و تبدیل شدنمان به آن چیزی که هستیم نتیجه ی انتخاب های خود ما است(کوری، ۱۹۹۵)به گفته ی کرسینی[۱۰۷] (۱۹۹۹) ما با اینکه برای افکنده شدن به این دنیا، حق انتخابی نداشته ایم اما، شیوه ی زندگی ما حاصل انتخاب های ماست. لذا به خاطر واقعیت این آزادی اساسی باید مسئولیت هدایت زندگی خویش را پذیرا باشیم و از بهانه تراشی اجتناب کنیم. ما، اولین معمار برنامه ریز و سازنده ی زندگی خود در طول حیاتمان هستیم.
ویکتور فرانکل[۱۰۸] یکی از روان شناسان وجودگرا، بر رابطه ی بیان آزادی و مسئولیت تأکید می کند و می گوید که آزادی را هیچگاه نمی توان از ما انسان ها سلب کرد چرا که ما دست کم قادر به انتخاب نگرش و رفتار خود نسبت به هرگونه شرایط تعیین شده هستیم(آلفرد و بریت[۱۰۹]، ۲۰۰۶). تعبیر خواص فرانکل از درمان اگزیستانسیالیست که همان معنادرمانی[۱۱۰] است به ما می آموزد که معنا را نمی توان به زندگی دیکته کرد، بلکه معنای زندگی تنها از طریق جستجو در شرایط وجودی خود ما قابل اکتشاف است( گولد و کلام[۱۱۱] ، ۱۹۹۳).
یکی دیگر از اهداف گروه های اگزیستانسیالیست کمک به شرکت کنندگان در جهت رویارویی و مقابله با اضطراب هایشان است. مردم وقتی به این ” باور” برسند که قدرت هدایت خود را دارند ، موفق خواهند شد کنترل زندگیشان را به دست بگیرند(کوری، ۱۹۹۵). از آنجا که معنای درمانی گروه باعث رشد انعکاس درونی و رشد خودآگاهی درونی می شود لنتز این رویکرد را برای از قید خارج کردن افراد بالغی که نیاز دارند الگوهای میان فردی قدیمی خود را (که سابقاً در خانواده اولیه ی وی کاربرد داشته ولی حالا دشواری هایی را برای مراجع بوجود آورده) عوض کنند، توصیه می کند(لنتز و گریگوری[۱۱۲] ، ۲۰۰۳).
مرگ و نیستی :
در تفکر اگزیستانسیالیست، مرگ برای کشف معنا و هدف زندگی کاملاً ضروری است(هایدگر،۱۹۶۲). زندگی با معناست درست به این دلیل که باید روزی پایان یابد. زمان حال بسیار ارزشمند است. زیرا تمام آن چیزی است که ما واقعاً داریم(می، ۱۹۸۳) این طبیعت وابسته به زمان است که در ما این احساس شدید را بوجود می آورد که با زندگیمان کاری بکنیم، یعنی انتخاب بین تصریح زندگی به وسیله سعی در ” شدن” یا ممانعت از لغزش و اشتباه. ما توانایی این انتخاب و این “شدن” را داریم و بدون این انتخاب هرگز به درستی “زنده “[۱۱۳] نخواهیم بود.
جستجو برای معنا :
انسان کنونی در مرحله گذر از دوران مدرن به سوی دنیای پست مدرن است، اما تصویر زندگی او با دلزدگی و مادی گرایی مخدوش شده است. در جوامع انسانی خصوصآ جوامع ثروتمند، احساس بی معنایی و عدم خوشبختی علی رغم رفاه مادی افزایش یافته است. تجربه نشان داده است که مادی گرایی در ایجاد شادی و احساس خوشبختی موفق نبوده است(عنایت ا…[۱۱۴] ، ۲۰۰۵). چنانچه بنظر برخی از متخصصین روانشناسی یکی از مشخصه های شخصیت سالم داشتن معنی و هدف در زندگی می باشد. شواهد نشان داده است که گاهی علت مراجعه افرادبه کلینیک جستجوی معناست. پس باید درمانگران برای پاسخ به این نیاز مراجعان مجهز باشند (ماسکارو ، روزن و موری[۱۱۵] ،۲۰۰۴).
معنادرمانگری معادل واژه لوگوتراپی[۱۱۶] یونانی است. واژه لوگوس[۱۱۷] ، معادل معنا و تراپی[۱۱۸] به معنای درمانگری است. این شیوه درمانگری کمتر به گذشته توجه دارد و بیشتر بر آینده ومعنای زندگی تاکید می کند (پاول و سومو[۱۱۹] ، ۲۰۰۷).
فرانکل[۱۲۰] از مهم ترین نظریه پردازان در حیطه معنا و هدف در زندگی[۱۲۱] بوده است. او مبدع روش معنا درمانی[۱۲۲] است. او در کار مشاوره با مراجعان سعی می کرد تا مراجع را به سوی هدفی که به زندگی معنا دهد، هدایت کند(پاول و سومو، ۲۰۰۷) و رویکردش بر مفاهیمی مانند معناجویی در زندگی، ناکامی فرد، روان آزردگی اندیشه زاد[۱۲۳]، تکاپوی اندیشه ای[۱۲۴]، تهی زندگی، قصد متضاد[۱۲۵]، معنای عشق و معنای رنج در جریان درمان توجه دارد. به اعتقاد معنا درمانگران ناکامی علت اصلی روان آزردگی است، که در اصطلاح به آن روان آزردگی اندیشه زاد گویند؛ تلاش فرد برای یافتن معنا در زندگی به معنای تکاپوی اندیشه است و قصد متضاد که به آن قصد قوی یا وافر هم می گویند، تمایل به وقوع آن چیزی است که با رخ دادن آن مخالفیم. در این روی آورد از روشهای مشاوره ای قبول مسئولیت، تحقق خود، زندگی گذران، معنویت و ایمان، استفاده می شود(شولنبرگ[۱۲۶]، ۲۰۰۳) و افراد احساس می کنند به طور عمیقی می توانند در راه های معنادار زندگی با هم باشند( کوری، ۱۹۹۵).
اما قبل از آنکه نظر فرانکل در این حیطه مورد بررسی قرار گیرد به عنوان مقایسه نظریات برخی از صاحبنظران عرصه های مختلف در این زمینه ارائه می گردد.
به نظر اریک فروم[۱۲۷] زندگی مولد، عشق و عقل باعث تحقق کامل استعدادهای انسان شده و زندگی او را معنادار می کند. مزلو[۱۲۸] معتقد است معنا از طریق خودشکوفایی تحقق می یابد. فرد با انگیزه و رشد یافته در جریان تجارب اوج از خود فراتر می رود و می تواند معنای زندگی اش را دریابد. رولو می[۱۲۹] از بعد دیگری به معنا می نگرد. به نظر او فردی که بر خودش متمرکز است انگیزه های درونی خود را به خوبی می شناسد و از توانایی انتخاب در خود با خبر است. چنین فردی می تواند با ارزشهای والای خود زندگی کند و به دیگران عشق بورزد. زندگی این فرد معنادار خواهد بود. از منظر کریشنا مورتی[۱۳۰] وقتی که فرد خود را بشناسد دنیا معنادار تر به نظر می رسد. از طریق مشاهده خود فرد می تواند از خود رها گردد و به مرحله آگاهی منفعل و خودفراموشی که همان عشق است، دست یابد(کریشنامورتی، ۱۳۷۴).
از نظرفرانکل(۱۹۶۳) راه های بسیاری برای پیدا کردن معنا وجود دارد : کار، عشق، رنج و انجام کار برای دیگران. اما به عقیده او ۳ رویکرد عمده برای یافتن معنا در زندگی وجود دارد : ارزشهای تجربی[۱۳۱] ، ارزشهای خلاق[۱۳۲] و ارزشهای نگرشی.
ماسکارو، روزن و موری(۲۰۰۴) معنا را شامل سه سطح می دانند : معنای شخصی[۱۳۳]، معنای ضمنی[۱۳۴] و معنای معنوی[۱۳۵] . معنای شخصی تفکر در مورد چارچوب یا فلسفه زندگی را شامل می شود. بنابراین هنگامی که فرد براساس چارچوب مورد نظر زندگی کند احساس رضایت به وی دست می دهد. معنای ضمنی به انجام فعالیتها و بها دادن به نگرشهایی اشاره دارد که افراد به طور معمول آنها را لازمه یک زندگی بامعنا می دانند. به نظر ونگ[۱۳۶](۱۹۹۸ به نقل از ماسکارو، روزن و موری، ۲۰۰۴) معنای ضمنی آن چیزی است که افراد به هنگام گفتن کلمه معنا به آن اشاره دارند. معنای معنوی نیز شامل باور افراد در مورد این است که زندگی یا برخی نیروهای آن دارای کارکردی هدفمند و با اراده هستند و زندگی به مثابه راهی است که افراد آن را طی می کنند و با هم در آن شریک هستند.
ونگ با استفاده از روشهای کیفی و تحلیل عوامل دریافت که زندگی معنادار شامل ۷ زیر مقیاس می باشد که به شرح زیر می باشند.
پیشرفت[۱۳۷] : پیگیری اهداف مهم زندگی و دستیابی به آنها.

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است

You may also like...