پایان نامه پدیده های طبیعی

دانلود پایان نامه

است یا برعکس تامل و ملاحظه مسائل در شعب گوناگون (منطق ,علم اخلاق ,نظریه شناسی ,فلسفه اولی ((مابعدالطبیعه)) وغیره ) راه حلهایی برای مهمترین مسایل در پیش می نهد. (پاپکین وهمکاران ,مجتبوی ,1345,ص7)
پرفسور لوین نیز در کتاب فلسفه یا پژوهش حقیقت درباره فلسفه چنین می نویسد:
در واقع هیچ کس نمی تواند از نوعی فیلسوف بودن بگریزد, هرکس کما بیش و دیر یا زود به عقاید,طرزتفکر,رفتار و ارزشهایی نیازمند است .شاید وی اینها را از جامعه ای که در آن متولد شده است و از سنت یا میراث اجتماعی,بدون نقد و تحقیق بگیرد,یا ممکن است در نتیجه تجاربی که منشا پرمایگی یا تلخ کامی زندگی بوده است, با آنها برخوردی ملایم یا منافر طبع داشته باشد.لیکن به هرحال باید فلسفه ای داشته باشد,یالاقل ایمان موثری که بدان وسیله امور خود را اداره و تدبیرکند و توفیق یا شکستی نصیب خویش سازد.
فلسفه به معنای راه و رسم خاص,مستلزم برخورداری از ملکه انتقادی فکراست. بطور اختصار,فیلسوف در جستجوی معرفت است, در برابرعقیده محض,معرفتی بر فهم عمیق زندگی و جهان باشد. زیرا شناسایی همه آن از یک قسم و دارای یک ارزش نیست .مثلا این مطلبی است که بدانیم یک ماشین چگونه کارمیکند.

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

اما دانستن و فهمیدن اصول نظری که ماشین برحسب آن کارمی کند چیز دیگری است. یافتن این تمایز میان معرفت علمی و نظری, طریقی است برای نزدیک شدن به پاسخ این مساله که فلسفه چیست ؟ فلسفه می کوشد تا بر پایه و اساس خود روش علمی را بدست آورد, حدود معرفت انسانی را کشف کند و بین امر واقع,خیال واهی,حقیقت و اعتقاد,یقین و احتمال را تشخیص و تمیز دهد.(لوین ,مجتبوی ,1351,ص20-11)
علم چیست ؟
بعضی علم را کشف قوانین طبیعی می دانند و قانون طبیعی را رابطه ثابتی فرض می کنند که میان پدیده ها وجود دارد.در اینجا چند سوال مطرح می شود که آیا رابطه میان پدیده های طبیعی در جهان ثابت است؟آیا دانشمندان روابط ثابت را همانطور که وجوددارند,کشف می کند؟آیا عامل انسانی از لحاظ ساختمان بدنی و از نظر دستگاه عصبی و همچنین از نقطه نظر زمینه فرهنگی در تفسیر و تعبیرعالم واقع و آنچه ما در پدیده های طبیعی می دانیم موثراست ؟

گاریت درکتاب روانشناسی عمومی درتعریف علم می گوید:
((علم عبارتست ازمعلوماتی که بوسیله اصول و قوانین با هم مربوط شده و معنی پیدا کرده اند,یا معلوماتی که از راه و روش علمی, سازمان یافته و با هم مربوط شده اند.))
درقسمت اول باید بدانیم منظور از اصول و قوانین چیست ؟آیا این اصول و قوانین خود قسمتی ازعلم را تشکیل می دهند؟ و در قسمت دوم باید روش علمی را تعریف کرد تا مفهوم علم روشن گردد.
مولف کتاب منطق علوم و رشته های دیگر معلومات بشری,در صفحه 144همین کتاب (روانشناسی تربیتی ) تعریف علم را از قول آلبرت انیشتین چنین نقل می کند:
((علم کوششی است برای مطابقت دادن تجربه حس نامنظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحدالشکل باشد.در این سیستم تجربیات واحد باید طوری با ساختمان نظری یا تئوریک همبسته,هماهنگ و دارای نتیجه مشخص و متقاعدکننده ای باشد.))
اگر رشته های مختلف معلومات بشری را مثل فیزیک,شیمی ,علوم زیستی, جامعه شناسی,روانشناسی و ستاره شناسی را مورد بررسی قرار دهیم,می بینیم که هر یک از این رشته ها نتیجه کوشش و درک دانشمندان مختلفی است که هرکدام به نوبه خود یک یا چند مساله از مسایل مورد بحث هر رشته را تحت مطالعه قرار داده اند و با بهره گرفتن از مدارک موجود و اجرای آزمایشها و بررسی تحقیقات دیگران, نظر خود را در مورد آن مسایل ابراز داشته اند و این نظرها در اصلاح همان فرضیه است.بنابراین می توان گفت علم همان فرضیه است.اصول و قوانین از نظر ما همان فرضیه هایی هستند که بیشتر از سایر فرضیه ها با مدارک و دلایل مربوطه سازش دارند و برای مدت بیشتری مورد قبول دانشمندان قرار می گیرند.(شریعتمداری ,1366,ص12-11)

تفاوت میان فلسفه باعلم
بنا بر آنچه گفته شد لفظ فلسفه که ریشه یونانی داشته و معنای وسیع دارد,به تمام علوم و دانشهای بشری اعم ازنظری وعملی اطلاق شده است و تقریبا با لفظ علم مترادف بوده است وتا مدتی این اصطلاح نیز رایج بوده و از زمانی که در پاره ای ازعلوم,اسلوب فکری و نظری جای خود را به تجربه و آزمایش داده است, در اصطلاح دانشمندان لفظ علم و فلسفه دو معنای مختلف پیدا کرده است .
از اینجا می توان فرق فلسفه وعلم را بدست آورد.زیرا به آن رشته از مسایلی که از طریق فکر و تعقل ثابت می شوند, فلسفه و به آن دسته مسایلی که در راه اثبات آنها,تجربه و آزمایش بکارمی آید,علم نامیده می شود و چون مسایل فن اعلی که ازکلی ترین موضوعات (وجود) بحث می کند و اسلوب برهان همه مسایل آن کاملا جنبه تعقلی و تفکری دارد و هرگز تجربه و حس در مسایل آن راه ندارد.هر وقت لفظ فلسفه گفته می شود,مقصود مسایل فن اعلی است.
صدرالمتالهین به فرق بین علم و فلسفه در یک عبارت کوتاه اشاره کرده و می گوید:
((موضوع لاعلم الاهی هوالموجود المطلق و مسایل اما بحث عن الاسلوب موجود و اما بحث عن کاالسبب الاول الذی هو فیاض کل وجود معلوم .من حیص انه وجود معلوم و اما بحث عن عوارض الموجود بما هو الموجود و اما بحث عن موضوعات سایرالعلوم الجزییه,فموضوعات العلوم الباقیه ,کاالاعراض الذاتیه لموضوع هذا العلم ))(سبحانی 1398,ص22)
علامه طباطبایی بیانی را دراین باره دایرکرده است که گویی هدف او توضیح کلام ملاصدرا است.اومی گوید:
((هر موقع ما برای حوائج زندگی دست به هر رشته ای از رشته های گوناگون علم بزنیم, اثبات هر خاصه از خواص موجود برای موضوع ,خود محتاج به ثبوت قبلی آن موضوع می باشد (علم ) و یک سلسله بحثهای برهانی که غرض و آمال نامبرده را تامین نماید و نتیجه انها اثبات وجود حقیقی اشیا و تشخیص علل و اسباب وجود انها و چگونگی و مرتبه وجود انها باشد,فلسفه نامیده میشود)) (همان منبع )
اشتغال ذهنی قدیم به یافتن معیار یقین و یکی شمردن آن از اینکه آن نظم,ریاضیات یا علم تجربی باشد با این مفهوم که چنین معیاراستواری میتواند حجرالکیمیا بدست دهد, همگام بوده است.در عصر اعتقاد یا قرون وسطی و در عصر خرد قرن هفتم نمونه های اصیلی ازاین کوشش برای انتخاب یک قوه عقلیه یا یک علم به عنوان مفتاح علم یا کره عقلانی می بابیم .
یک نوع دانش را می بینیم که بصورت نمونه بدست داده است واز دانشهای دیگران خواسته شده که از روش های آنان پیروی کنند.اعم از اینکه آن دانش الهیات باشد یا ریاضیات.در قرن هجدهم پیروزی فیزیک نیوتون ,علم مکانیک را پادشاه علوم ساخت .در قرن نوزدهم تاریخ هگل و زیست شناسی داروین به همان درجه از اهمیت رسیدند و در اواخر آن قرن ,روانشناسی قدم پیش نهاد تا بر مطالعات فلسفی استیلا یابد.بجای این استعمارفکری, قرن بیستم مایل است که بیشتر دموکراتیک و متکثرباشد.قرن بیستم نه فقط از بر پا ساختن یک قسم دانش به عنوان اصلی و مرکزی پرهیزدارد,بلکه اصلی و مرکزی بودن دانایی را به عنوان صورتی از فعالیت بشری منکر است.
این نکته نه فقط در اصل نشاد حیاتی برگسون آشکاراست ,بلکه در سعی ویتگن اشتاین برای اثبات اینکه زبان مورد استعمال مختلف دارد و همه آن موارد استعمال مورد علاقه فیلسوف هستند نیز دیده می شود.این نکته در مابعدالطبیعه تکثری جیمس و حتی در افکار دیویی از آنچه خود او همه جا آن را((حاضری تجربه دانایی ))می خواند نیز مشهود است.
این نکته را تمایل اخیر فیلسوفان تحصلی منطقی در پرهیز از آنچه سفسفطه تحولی خوانده شده است, نیزمتجلی ساخته است.همینکه واضح شود که هیچ مرز دقیقی بین نظامات فکری موجود نیست و هیچ یک ازآنها نمی تواند مدعی وضعی پایدار و اساسی در طرح دانش گردد و همینکه مسلم شود که صوری از تجربه بشری وجود دارد که بقدردانایی مهم است, راه برای مطالعه فلسفه انسان به وسیعترین مفهوم آن بازمی شود.
اگر چنین رویایی تحقق پذیرد, یعنی اگر نظرگاهی که بطور خلاصه شرح داده شد,کاملا مورد قبول واقع شود, آیا جای شک هست که برخی از اختلافات و سوءتفاهمات فلسفه معاصر حل خواهدشد؟اگر آن نظرگاه پذیرفته شود,فیلسوفان بزرگ این را رها خواهند ساخت که خود می توانند یک چیز بزرگ را بدانند بی آنکه بسیاری از چیزهای کوچک رابدانند یا احساس کنند.فیلسوفان کوچک کوشش مبذول خواهند داشت که چیزهای بزرگ را بدانند.
فیلسوفان تحلیلی در آن صورت یاوه بودن تجزیه وتحلیل را بدون آنکه مقدار زیادی درباره علم بدانند,آنچه معمولا می دانند خواهند کرد.در آن صورت توجه خواهند کرد که تحلیل مفاهیم اخلاقی را نمی توان به شدت از علم صدور احکام اخلاقی یا احساس عواطف ملازم آنها جدا کرد.فرادهش فلسفه که با روش های فیزیک و مابعدالطبیعه اشتغال داشته است, درآن صورت حاجت و اهمیت تلقی رفتار آدمی بطریق عقلانی را تشخیص خواهد داد.در آن صورت علم دیگر عفریت یا خادم حقیر فلسفه نخواهد بود,بلکه چیزی کمتر از مصاحب دائمی خواهد شد.در آن صورت فیلسوف از طریق دانش از سایر نظامات فکر سود خواهد برد,صرفنظر از اینکه از طریق درک سایر تجارب نیز منتفع خواهد شد.انواع و اقسام اختلافات را ممکن است باز نمود, اما نه به شیوه کوبنده آن فیلسوف که اعلام می کند تمامی جملات اخلاقی نظیر اینند و تمامی جملات علمی نظیر آن, به روشی که بیشتر به تالس ساده و بقیه فیلسوفان قبل از سقراط شباهت دارد.تا آنچه فیلسوفان معاصر حاضربه قبول آنند,هر جمله یا حکمی در حد خود مورد مطالعه قرار خواهد گرفت,اما در ملازمت مفاهیمی که برتر و بالاتر از خود جمله یا حکم مجزای منفرد هستند.(کاشانی ,1375,ص 16)
درباره تفاوت علم و فلسفه تعاریف و نظریات متعددی بیان شده است .که به منظورجلوگیری از اطاله کلام گفته های برخی از دانشمندان بزرگ را در جدول ذیل عرضه می نماییم .

مطلب مشابه :  پایان نامه روانشناسی با موضوع : مهارت های زندگی-دانلود کامل

جدول 2-1-1 تفاوت فلسفه و علم

علم
فلسفه

علم :عبارتست از بررسی,مشاهده نتیجه و تحصیل وسایل است.
علم :عبارتست از معلوماتی که بوسیله اصول و قوانین با هم مربوط شده و معنی پیدا کرده اند.
علم :کوششی است برای مطابقت دادن تجربه حس نامنظم و متنوع به یک سیستم فکری که منطقا متحدالشکل باشد.
علم:درباره ارزش مطلوب بحث نمیکند,فقط به نشان دادن حقیقت اشیا و اعمال فعلی انها بسنده می کند.
علم :مجموعه اموری است که نما وارزش ندارد و نمی تواند انسان را ازسقوط و نومیدی نجات دهد.
علم :کشف قوانین طبیعی است.

فلسفه :دریافت چون و چرای حوادث و امور عالم ,محیط زندگی و جستجوی قوانین و دستوراتی است که بتواند انسان را بسوی رستگاری هدایت کند.
فلسفه میخواهد ارتباط وصف امور را با تجربه ثابت کند و بدنبال انست تا برای حقیقت,نیکی و زیبایی قواعد و دستورهایی بدست دهد.
فلسفه :سلسله بحثهای برهانی درباره عرض و آرمان پدیده های عالم بوده و نتیجه آن اثبات وجود حقیقی اشیا و تشخیص علل و اسباب وجود آنها و چگونگی و مرتبه وجود آنهاست.
فلسفه :به هدف وآمال غایی انسان توجه دارد.
فلسفه :می خواهد حدود معرفت انسانی را کشف کند.
فلسفه :انسان را به تفکر وامی دارد.
فلسفه :انسانها را هدایت می کند.

اما در این میان آنچه علم را به فلسفه نزدیک می کند و در خدمت آن قرارمی دهد,آشتی می دهد ومرتبط می سازد حکمت است.در تعریف ساده واژگانی حکمت به تعبیرهای زیرمی رسیم
حکمت :عدل,دانایی,بردباری,راستی ,پند و اندزر,علم به حقایق موجودات به اندازه توانایی بشر و هر چه فضیلت است .
فیلسوف:واژه فیلسوف که اصلا یونانی است از دو واژه ((فیلو)) به معنی دوستداری و((سوفیا)) به معنی حکمت است,تشکیل شده است .از اینرو فیلسوف به کسی گفته می شود که علاقمند و طرفدار حکمت است.
فیلسوف به کلیه علوم اشراف دارد.به روح انسان توجه دارد و بیشتر پیرامون اندیشه ها,دل ,هنر,روحانیت ,معنویت,خداپرستی ومدیریت این گونه امور در ارتباط با یکدیگربحث و گفتگومی کند.یکی ازصاحبنظران می گوید:
((فیلسوف انسان فرهیخته و وارسته ای است که تلاش کلی خود را درباره رستگاری انسان بکارمی برد و موضوع اساسی تفکر و مشغولیت ذهنی همیشگی او انسان است و نجات انسان))
از این رو شاید بتوان مدیران فیلسوف را این گونه تعریف کرد:
((مدیران فیلسوف کسانی هستند که در اداره امور یک سازمان,اولا اهداف اجتماعی,انسانی و اقتصادی دارند که بخش اقتصادی آن نیز در جهت اهداف انسانی اجتماعی است و ثانیا در فرایند مدیریت امور,شیوه رهبری انسانها را اتخاذ می کند و با رشد و پرورش انسانها و از طریق آنها سازمان را به اهداف تعیین شده از هر نوع هدایت می کند.))

مدیران فیلسوف رهبرانی هستند که قادرند تعادل لازم بین ماده ومعنی انسان و ماشین,احساس و منطق امور شخصی و اجتماعی و معیشت را به نفع رستگاری انسان برقرار سازند.
مدیران فیلسوف کسانی هستند که هم در زمینه مدیریت,شناخت,دانش,تجربه و درایت کافی دارند و هم در زمینه موضوع اساسی فلسفه که انسان است, آرمان,عشق,انگیزه و توجه دارند.(همان منبع)

2-1-2 فلسفه به عنوان یک فعالیت
ویتگن اشتاین می گوید:فلسفه یک نظریه نیست,بلکه یک فعالیت است.یک اثر فلسفی اساسا شامل روشن کردن و توضیح دادن این قضایاست.
معمولا هنگامی که ما به بررسی و امعان نظر در عقاید اساسی خود می پردازیم متوجه می شویم که تا به حال به صورت نسبتا ضعیف و ناچیزی به خودمان به عنوان یک فیلسوف برخورد کرده ایم .ما اغلب به این نکته پی می بریم که یا واقعا از معتقداتمان بی اطلاعیم یا آنکه برای اثبات آنها دلیل یا استدلال قانع کننده ای نداریم.علاوه بر آن عموما به هنگام بررسی و سنجش عقایدمان درمی یابیم که این عقاید به جای آنکه یکدیگر را تائید کنند,اغلب با هم در تضادند,چگونه ما توانسته ایم زندگیمان را با وجود یک چنین آشفتگی و تعارضی برای سالهای طولانی سپری کنیم ؟پس از تامل ومداقه کافی در می یابیم که آگاهی از این در هم ریختگی فکری بسیارمشکل است,چرا که بسیاری از مردم خود گرفتار این مساله هستند.(اسمیت ,بهشتی,1370,ص32)
آنچه فردی را به عنوان متفکر یا فیلسوف معرفی می کند,همان طرز تفکر,نحوه برخورد با مسایل,گرایش,خصوصیات فکری اوست که در جنبه های مختلف رفتاری او متجلی می گردد.در مطالعه فلسفه سقراط,افلاطون,هگل و وایتهد شاید آنچه بیش از دیگر جنبه ها اهمیت دارد طرز تفکر و بینش این دسته از فیلسوفان است .تردید منطقی,کنجکاوی,ژرف اندیشی, دید وسیع,سعه صدر, وحدت شخصیت و طرفداری از ارزشهای والای انسانی پاره ای از خصوصیات روح فلسفی است که یک فرد می تواند داشته باشد.(شریعتمداری ,ص67)

2-1-3 بصیرت In sight
در جریان ایجاد یا تقویت ذهنیت فلسفی,بصیرت به عنوان یکی از فاکتورهای مهم تفکر,نقش ویژه ای به عهده دارد.
به موجب تئوری بصیرت,انتقال وقتی صورت می گیرد که در جریان یادگیری فهم و بصیرت دخالت داشته باشد.آنچه را که فرد د

Author: مدیر سایت

دیدگاهتان را بنویسید